X
تبلیغات
رایتل
حـیــات
 
چهارشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1392 :: 02:11 ب.ظ :: نویسنده : مهسا
سوار تاکسی بین شهری شدم، مسیرم تهران و... بود. اصلا با راننده درباره مقدار کرایه صحبتی نکردم از بابت پول هم نگران نبودم اما وسط های راه که بیابان بود، دست کردم تو جیب راست شلوارم که کرایه راننده رو بدم ولی نبود!... جیب چپ نبود... جیب پیرهنم! نبود که نبود... گفتم حتما تو کیفمه! اما خبری از پول نبود... به راننده گفتم: اگر کسی را سوار کردی و بعد از طی یک مسیری به شما گفت که پول همراهم نیست، چیکار میکردی ؟!! گفت: به قیافه اش نگاه می کنم! گفتم : الان فرض کن من همان کسی باشم که این اتفاق برایش افتاده...! یکدفعه کمی از سرعتش کم کرد و نگاهی از آینه به من انداخت و گفت : به قیافه ات نمیاد که آدم بدی باشی می رسونمت ...

******

خداجونم! من مسیر زندگی ام را با تو طی کردم به خیال اینکه توشه ای دارم اما الان هرچه نگاه کردم به جیب هایم دیدم هیچی ندارم، خالی خالیه فقط یک آه و افسوس که مفت مفت عمرم از دستم رفت... ما رو می رسونی؟؟؟ یا همین جا وسط این بیابان سردرگمی پیاده مان میکنی؟؟؟!... خدایا در این ماه عزیز، دست ما رو هم بگیر...





 
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 17683